>meta http-equiv="refresh" content="10" /< داستان خواب غفلت - دهستان بلواس(منگشت؛ابوالعباس)
X
تبلیغات
رایتل

دهستان بلواس(منگشت؛ابوالعباس)

دهستان گردشگری بلواس

ابزار و قالب وبلاگ :: تم ویوز

داستان خواب غفلت

| خواب غفلت! خواب غفلت! می خواستم خودم را بکشم و در آخرین لحظه، زمانی که از دنیا خداحافظی می کردم زن جوانی جلو آمد و دستم را گرفت.او به صورتم نگاهی کرد و گفت: چرا روی نرده محافظ پل نشسته ای، نکند از جان خودت سیر شده ای. من با عصبانیت جواب دادم: می خواهم خودکشی کنم و از شر این زندگی راحت بشوم. دختر نوجواندر دایره اجتماعی کلانتری آستانه پرست مشهد افزود: در این لحظه زن جوان با لبخندی مرا به آغوش کشید و نگاه او آرامش خاصی به قلبم داد. من چند دقیقه سرم را روی شانه هایش گذاشتم و گریه کردم. او مرا همراه خود به داخل خودروی مادرش که در کنار خیابان پارک بود برد و ما کمی با هم گفت وگو کردیم. من که هنوز هم در خواب غفلت بودم با لحنی گلایه آمیز از روزگار گفتم: شما کهچنین ماشین آخرین مدل و سر و وضع شیکی دارید چه می دانید که من چه می کشم و چرا تصمیم به خودکشی گرفته ام؟ »کیمیا« ادامه داد: با این حرف ها مادر و دختر جوان نسبت به مشکلات زندگی ام حساس شدند و ما کمی با هم درد دل کردیم. من به آن ها گفتم که ۱۶ سال قبل یعنی وقتی نوزادی سه ماهه بودم مادرم به علت اختلافات خانوادگی دست به خودکشی زد و جان خودش را از دست داد. یک سال بعد از این ماجرا پدرم با دختر خانمی ازدواج کرد. نامادری ام زن مهربان و باایمانی است و مرا مثل بچه خودش دوست دارد. او برایم زحمت های زیادی کشید اما افسوس که تحت تاثیر حرف های تحریک کننده خاله هایم نسبت به این زن حس بدی پیدا کردم و سر ناسازگاری گذاشتم و دلخوش به وعده هایپسر مورد علاقه ام از خانه فراری شدم. البته این پسر جوان با حیله و نیرنگ مرا به یک لانه فساد کشاند و قصد سوءاستفاده داشت که از چنگش فرار کردم. چون می ترسیدم به خانه برگردم به سراغ خاله هایم رفتم. آن ها سه هفته مرا مخفی کردند تا پدرم را عذاب بدهند و بعد هم گفتند بهتر است به خانه خودتان بروی. در این شرایط چونحس می کردم همه مسخره ام می کنند و دلتنگی عجیبی داشتم تصمیم احمقانه ای گرفتم و می خواستم خودکشی کنم. کیمیاافزود: با گفتن این جملات به مادر و دخترجوان کمی آرام شدم اما ناگهان صدای نازک و لرزان دختر معلول و بیماری را که در قسمت اتاقک عقب خودرو دراز کشیده بود شنیدم. من که در تاریکی شب متوجه حضور او نشده بودم عذرخواهی کردم. رویارویی با این دختر معلول که هم سن خودم است و با هزار امید و آرزو برنامه های زیادی برای آینده اش دارد و خیلی محکم از ادامه تحصیل و دانشگاه حرف می زد باعث شد تا با نگاه کردن به دست ها و پاهای سالم خودم در مقابل حرم امام رضا)ع( احساس شرمندگی کنم و از خواب غفلت بیدار شوم. من به اینجا آمده ام تا از پسری که می خواست در لانه فساد سرنوشتم را تباه کند شکایت کنم و تصمیم دارم مثل همان دختر بیمار، دختر خوبی برای خانواده ام باشم (نویسنده:علی یوسف شهروی) aliyosefi7‎@gmail.com
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

وبلاگ استت

| وبلاگ
این صفحه را به اشتراک بگذارید
ابزار به اشتراک گذاری مطالب