>meta http-equiv="refresh" content="10" /< داستان عقاب وکلاغ - دهستان بلواس(منگشت؛ابوالعباس)
X
تبلیغات
رایتل

دهستان بلواس(منگشت؛ابوالعباس)

دهستان گردشگری بلواس

ابزار و قالب وبلاگ :: تم ویوز

داستان عقاب وکلاغ

متوسط عمر عقاب ۳۰ سال است و متوسط عمر ۳۰۰ سال… عقابی در بلندای قله رفیعی لانه داشت. عقاب به پایان عمرش نزدیک شده بود اما نمیخواست بمیرد. به یاد آورد که پدرش از پدرش که او هم از پدرش شنیده بود که در پایین قله کلاغی لانه دارد. ۴ نسل از خانواده عقابها این کلاغ را دیده بودند اما کلاغ هنوز به نیمه عمر خود نیز نرسیده بود. عقاب در دلش به کلاغ حسادت کرد، تصمیم گرفت به نزد کلاغ برود و راز عمر طولانی وی را جستجو کند، بنابراین بال گشود و در آسمان به پرواز درامد. شکوه و عظمت عقاب بر کسی پوشیده نبود. با پروازش در زمین هیاهویی شد. پرندگان با حسرتی آمیخته با ترس به لای درختان گریختند، خرگوش ها و آهوان سراسیمه به دل جنگل پناه بردند و چوپان در حالی که مسیر حرکت عقاب را می نگریست به سوی گله دوید اما عقاب را اندیشه دیگر در سر بود. به لانه کلاغ رسید، کلاغ با وحشت و تعجب به وی نگریست. چه امری این افتخار را نصیب او کرده بود؟ عقاب داستان را برای کلاغ گفت و از او خواست تا راز عمر طولانیش را برای وی فاش کند. کلاغ گفت که این کار را خواهد کرد و به او یاد خواهد داد آنچه خود انجام داده است تا عمر طولانی به دست آورد پس باید عقاب از این پس با او زندگی کند و دمخور او شود و عقاب پذیرفت! اما زندگی کلاغ کاملا متفاوت با زندگی او بود. عقاب که همیشه در اوج آسمان جا داشت و غذایش گوشت تازه و آب چشمه ساران کوهسار بود دید که کلاغ چگونه دزدی میکند، چگونه تحقیر میشود، چگونه از پسمانده غذا میخورد و از آب لجن سیراب میشود…او در یکروز زندگی با کلاغ همه اینها را تجربه کرد ! در همان روز اول عقاب زندگی خود را به یاد آورد و دانست که زندگی و فرمانروایی کوتاه خود در بلندای آسمان را هرگز با زندگی طولانی در نکبت زمین عوض نخواهد کرد ولو عمرش فقط یکروز باشد... (نویسنده:شهاب داوودی)

وبلاگ استت

| وبلاگ
این صفحه را به اشتراک بگذارید
ابزار به اشتراک گذاری مطالب